اگر دلتنگم
به چشمای تو
گرفتارم
اگر خاکستری ام
به دستای تو
محتاجم
اگر درختی بی سایه ام
به تن تو
تکیه دادم
...
روزی که بنا به پیشنهاد دوستی وبلاگ کاردستی را باز گشودم دل دل هایی
ناب در سر داشتم اما پس این سال های پر از حادثه دیگری توانی
برای نوشتن ندارم.
سرآغاز این وبلاگ حضور نازنینی بود که چند ماهی بعد دیگر
پلی بین ما نبود اما
ادامه دادم تا به امروز رسیدم...امروز خبری را شنیدم که پیش تر از این
آن را شنیده بودم اما باور نمی کردم،آدمی هنگامی که عزیز ترین
هدیه ی زندگی اش را ندارد
پس چه بهتر که گوشه ای خالی از هیاهو و در خلوت تنهایی اش
روزهای پر خاطره را مرور کند و دل دل اش را با همان
مداد و کاغذ در صفحات دفترچه اش نگه دارد.
در این روزهای تیره و هراسناک تنها دلخوشی ام به عزیزی بود
که لام اسمش همه ی دایره ی زندگی ام را فرا گرفته بود اما...
ممنون از همه ی دوستانی که در این سال ها مرا یاری کردند:
ساناز
مهرانا
فرزاد
هومن
امیر
آرمین
آنسه و مریم(که بارها بر من و دوستانم تاختند اما همه ی ما بزرگ شدیم)
و...
تا آرامش دریاها
سبزی جنگل ها
بدرود...
هامون شیرازی
آخرین نگاه من
پشت پنجره ای بود که تنها
سکوتت را نمایان می کرد
در آن هجوم بی صدا و سرد
تو تنها تکیه گاه بودی برای ادامه
دایره تلخ ماندن بی حضور تو
مرگ آوا شد
هراس آور.
تشنه بودم
دستهایت جرعه آبی داد
قطره قطره باران شدم
زیبا
سیراب
گردباد حادثه ها
تنهایم کرد
و دایره کوچک شد
به اندازه ی قلبم
و تنها
لام اسمت بود
که همه اش را
پر کرده بود
مملو از لام...
نجاتی نیست
از این حال بد بد
از این دلضربه ی ممتد
از این تکرار بی فردا
چه رویایی
چه آغوشی
چه تن پوش غزل رنگی
کجایی هم بغض دیروزی
کنارسبز بودن ها
ادامه
خوب
عزیز خوش رنگ دریاها...
عبدی یمینی هم رفت ...
کلام:شهیار قنبری
آهنگ و تنظیم:عبدی یمینی
صدا:داریوش اقبالی
امان از..
(غزلبانو)
امان از راه بیعابر
امان از شهر بیشاعر
امان از روز بیروزن
امان از اینهمه رهزن
امان از باد بیباده
امان از سرو افتاده
امان از تیغ بیدردان
بجای بوسه برگردن
امان از سایه بیسر
بر این درگاه درد آور
امان از ناتمام تو
امان از ناتمام من
امان از شعله آخر
هجوم باد و خاکستـر
که از پروانه پَرپَر
اجاق شب نشد روشن
امان از روز بیرؤیا
امان از شام مرگ آوا
امان از جای صد دشنه
میان چین پیـــراهن
امان از روز بیرؤیا
امان از شام مرگ آوا
امان از جای صد دشنه
میان چین پیـــراهن
ببارای خوب دیروزی
بر این بازار خودسوزی
که این غمخانه بی مِـی
ندارد آب مردافکن
برقصانم غزلبانو
بچرخانم غزلبانو
میان گفتن و خفتن
میان ماندن و رفتن
← صفحه بعد